نگرانی برای مادر تمامی ندارد
انگار همین دیروز بود اینقدر خاطرات به وضوح توذهنم نقش بسته که وقتی چشمام رو می بندم می بینمشون:خیلی ناراحت بودم طوری که از غصه می خواستم بمیرم
اولین چیزی که توی ذهنم می اومداین بود که نکنه آیدا من رو دوست نداره اخه آیدا بابایی بود و حتی شبها هم می خواست کنار باباش باشه ومن اونروزها خیلی خودم را ناراحت می کردم ونگران بودم
از اینکه بیشتر وقتم در اداره سپری می شود ونمی توانم به بچه ام برسم این موضوع روم تاثیر گذاشته بودومن سعی می کردم بیشتر باهاش وقت بگذرونم وعصرها باهم به پارک می رفتیم خلاصه اینکه یه مدت گذشت تا فهمیدم به قول بقیه دخترا کلا بابایی هستند.الان که یاد اونروزها می افتم هم خندم می گیره
هم دلم به حال خودم می سوزه !
راستی که ما مادرها چقدر بیچاره ایم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


نگرانی برای مادر تمامی ندارد
